نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
آرزو، نیروی محرک زندگی و زمینهساز رشد و پیشرفت انسان است؛ اما اگر آرامش امروز را قربانی خواستههای دستنیافتنی کند، به حسرت و اسارت در دام مقایسه و نارضایتی تبدیل میشود. سعید موسوی در این یادداشت، با تکیه بر آموزههای دینی، عرفانی و یافتههای روانشناسی، به تبیین مرز باریک میان آرزوی سازنده و حسرت ویرانگر میپردازد.
انسان موجودی آرزومند است. شاید اگر آرزو از زندگی او گرفته شود، انگیزهای برای حرکت، آموختن، ساختن و پیش رفتن نیز از میان برود. از نخستین سالهای زندگی، هر انسان تصویری از آیندهای بهتر در ذهن خود میسازد؛ خانهای آرامتر، خانوادهای گرمتر، شغلی شایستهتر، درآمدی بیشتر و زندگیای آسودهتر. این خواستهها نه تنها نکوهیده نیستند، بلکه ریشه در سرشت انسان دارند. تمدن نیز بر شانههای همین آرزوها بنا شده است؛ آرزوهایی که انسان را از سکون بیرون میآورند و او را به تلاش، خلاقیت و پیشرفت وا میدارند.
از نگاه عقل و دین، داشتن آرزو نه تنها ناپسند نیست، بلکه ضرورتی برای زندگی است. انسان مأمور به تلاش، آبادانی زمین و بهرهگیری درست از نعمتهای الهی است. آنچه اهمیت دارد، نه اصل آرزو، بلکه شیوه رسیدن به آن است. اگر تلاش انسان بر پایه عدالت، صداقت، انصاف و رعایت حقوق دیگران باشد، آرزو به نیرویی سازنده برای رشد فرد و جامعه تبدیل میشود.
قرآن کریم نیز بهره بردن از زیباییها و نعمتهای دنیا را نفی نمیکند، بلکه میفرماید: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ»
«بگو: چه کسی زینتهای الهی و روزیهای پاکیزه را که خدا برای بندگانش آفریده، حرام کرده است؟» (اعراف، ۳۲)
پس خانهای زیبا، پوششی آراسته، درآمدی حلال و امکانات رفاهی، اگر از راهی پاک و عادلانه به دست آیند، نه تنها نکوهیده نیستند، بلکه جلوهای از نعمتهای خداوند به شمار میروند.
اما زندگی همیشه مطابق خواستههای ما پیش نمیرود. گاهی به آرزوهایمان میرسیم و گاهی نیز نه. درست در همین نقطه، مرز باریک میان «آرزو» و «حسرت» آشکار میشود.
آرزو تا زمانی زیباست که چراغ راه باشد، نه زنجیر پا. تا زمانی ارزشمند است که انسان را به حرکت وادارد، نه آنکه آرامش امروز او را فدای فردایی نامعلوم کند. هنگامی که ارزش زندگی انسان به چیزی گره بخورد که هنوز به دست نیاورده است، آرزو آرامآرام رنگ میبازد و به حسرت تبدیل میشود.
حسرت، انسان را از زندگی امروز محروم میکند. او دیگر نعمتهایی را که در اختیار دارد نمیبیند، زیرا نگاهش پیوسته به چیزهایی است که ندارد. خانهاش را با خانه دیگران، درآمدش را با درآمد دیگران، امکاناتش را با امکانات دیگران میسنجد و بیآنکه متوجه باشد، آرامش خود را در این مقایسههای بیپایان از دست میدهد.
قرآن کریم، با بیانی دقیق، انسان را از چنین مقایسهای برحذر میدارد: «وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ…»
«چشمان خود را به نعمتهایی که به گروههایی از آنان دادهایم، مدوز.» (طه، ۱۳۱)
و در جایی دیگر هشدار میدهد: «وَمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ»
«زندگی دنیا جز کالایی فریبنده نیست.» (آلعمران، ۱۸۵)
این آیات دنیا را نکوهش نمیکنند؛ بلکه اسارت در برابر دنیا را نکوهش میکنند. تفاوت بزرگی میان «داشتن دنیا» و «در بند دنیا بودن» وجود دارد. چه بسیار انسانهایی که ثروت فراوان دارند، اما دلشان آزاد است و چه بسیار کسانی که با کمترین دارایی، عمر خود را در آتش حسرت میگذرانند.
پیامبر اکرم نیز همین حقیقت را در جملهای کوتاه و جاودانه بیان فرمودهاند: «لَیْسَ الْغِنَى عَنْ کَثْرَهِ الْعَرَضِ، وَلَکِنَّ الْغِنَى غِنَى النَّفْسِ.»
«توانگری به فراوانی مال نیست؛ توانگری، بینیازی دل است.»
عارفان مسلمان نیز قرنها پیش همین حقیقت را با زبان دل بیان کردهاند. مولانا میگوید:
آب در کشتی هلاک کشتی است آب زیر کشتی پشتی کشتی است
دنیا همان آب است؛ اگر وسیله حرکت باشد، انسان را به ساحل میرساند، اما اگر وارد دل شود، همان نعمت به عامل غرق شدن تبدیل خواهد شد.
سعدی نیز حقیقت را در جملهای کوتاه خلاصه میکند:
هر که قناعت کند، توانگر است.
قناعت هرگز به معنای دست کشیدن از تلاش نیست؛ بلکه یعنی انسان در کنار کوشش برای بهتر شدن، آرامش امروز خود را قربانی فردایی نکند که هنوز نیامده است.
جالب آنکه روانشناسی معاصر نیز به نتایجی نزدیک به همین آموزهها رسیده است. پژوهشهای مربوط به «سازگاری لذتجویانه» نشان میدهد که انسان پس از رسیدن به بسیاری از آرزوهای مادی، خیلی زود به آنها عادت میکند و دوباره خواستههای تازهای در او شکل میگیرد. از این رو، اگر خوشبختی تنها بر داراییهای بیرونی بنا شود، رضایت انسان هرگز پایدار نخواهد بود.
آبراهام مزلو معتقد بود که پس از تأمین نیازهای اولیه، آنچه به زندگی معنا میبخشد، رشد درونی، خودشکوفایی، عشق، ارتباط سالم با دیگران و هدفمندی است. مارتین سلیگمن نیز در روانشناسی مثبتگرا نشان میدهد که معنا، قدردانی، امید، روابط انسانی و احساس مفید بودن، سهمی بسیار بیشتر از ثروت در رضایت پایدار از زندگی دارند.
گویی عقل، دین، عرفان و علم، هر چهار از مسیرهایی متفاوت به یک حقیقت مشترک رسیدهاند: انسان برای حرکت به آرزو نیاز دارد، اما برای آرامش به قناعت. آرزو موتور حرکت است، اما حسرت زنجیری است که همان حرکت را متوقف میکند.
خوشبختترین انسان، کسی نیست که به همه آرزوهایش رسیده باشد؛ بلکه کسی است که در مسیر رسیدن به آرزوهایش، آرامش امروز خود را از دست نداده است. او برای فردا برنامهریزی میکند، اما زندگی را به فردا موکول نمیکند. از نعمتهای امروز سپاسگزار است و برای نعمتهای فردا نیز با امید و تلاش گام برمیدارد.
شاید راز آرامش انسان همین باشد؛ آرزوها در دست او باشند، نه او در اسارت آرزوها.
دنیا، اگر وسیلهای برای رشد، خدمت و آبادانی باشد، نعمتی الهی است؛ اما اگر ارزش انسان به آنچه میاندوزد گره بخورد، همان آرزوهای زیبا، آرامآرام به حسرت تبدیل میشوند و حسرت، بیصدا زیباترین سالهای عمر را از انسان میرباید.
انسان خردمند، نه از دنیا میگریزد و نه در آن گم میشود. او دنیا را پلی برای رشد میداند، نه مقصد نهایی. میکوشد، میسازد، میآفریند و از نعمتهای خدا بهره میبرد، اما دلش را به هیچیک از آنها نمیبندد. شاید همین تعادل، همان مرز باریکی باشد که آرزو را به امید تبدیل میکند و انسان را از سقوط در ورطه حسرت و اسارت نجات میدهد.
ارسال دیدگاه