فراموش‌شدگان؛ روایت یک روز در کنار دختران محروم از آموزش (۱)

در منطقه‌ای دوردست در مزارشریف، دخترکانی زندگی می‌کنند که پس از صنف ششم دیگر امکان ادامه آموزش را ندارند. این روایت، شرح دیدار با کودکانی است که با وجود محرومیت‌ها و محدودیت‌های موجود، همچنان رویاهای خود را در ذهن حفظ کرده‌اند؛ دیداری که به تلاشی کوچک برای ایجاد لحظاتی متفاوت و شاد برای آنان انجامید.

در منطقه‌ای دوردست در مزارشریف، دخترکانی زندگی می‌کنند که پس از صنف ششم، مسیر آموزش برای آنان متوقف می‌شود. این روایت، شرح دیدار با کودکانی است که با وجود محدودیت‌ها و محرومیت‌ها، هنوز رویاها و امیدهای خود را در ذهن دارند؛ روایتی از یک دیدار که به تلاشی کوچک برای ساختن روزی متفاوت برای آنان انجامید.

چندی پیش مهمان دو عزیزی از اروپا در افغانستان بودم؛ دو عزیزی که کشورها را طی کرده و اکنون به افغانستان رسیده بودند. یکی از آنان برای شبکه‌های اجتماعی تولید محتوا می‌کرد و دیگری در کشور هالند در مقطع دوکتورا تحصیل و نیز در دانشگاه تدریس می‌کرده است.

من در مزارشریف، افغانستان، دو مکتب را که یکی در بالاترین سطح کیفیت و دیگری در پایین‌ترین سطح کیفیت درسی قرار داشت، به آن‌ها معرفی کردم که سرانجام به آن دو مکتب حضوری سر زدیم.

یکی از این مکاتب که در پایین‌ترین سطح کیفیت قرار دارد، در منطقه علی‌آباد در دوردست شهر مزارشریف واقع شده است. در این مکتب، دخترکان؛ دخترانی که سال‌هاست مظلوم واقع شده‌اند، دخترکانی که از سوی حکومت به حاشیه رانده شده‌اند، دخترانی که پس از صنف ششم دیگر حق حضور در مکتب را ندارند، دخترکانی که حق اساسی، حق انسانی و ارزش‌های انسانی آنان نادیده گرفته شده است.

جهان امروز نه تنها برای این دخترکان، بل‌که برای میلیون‌ها چنین دختری در افغانستان هیچ کاری نمی‌کند. جامعه جهانی و سازمان مللی که باید صدای انسان، صدای برابری جنسیتی و عدالت اجتماعی و حامی حقوق بشر باشد، اکنون به خواب زمستانی رفته و در خاموشی و سکوت فرو رفته است.

این‌گونه است که رویاها و اهدافی که این دخترکان در سر دارند، به باد فنا می‌رود و بخشی از جامعه افغانستان، به عبارتی نیمی از پیکر جامعه، در تاریکی، بی‌سرنوشتی و انزوای خانه دچار افسردگی و خشونت‌های مختلف می‌شوند.

در روز دیدار از این مکتب، همه ما حس ناخوشایندی را تجربه کردیم؛ زیرا در آن روز با دخترانی که اکنون صنف ششم بودند و در آستانه بدرود با مکتب قرار داشتند، صحبت کردیم و از رویاهای این کودکان شنیدیم؛ از رویاهایی که بعد از مکتب به باد فنا خواهند رفت، رویاهایی که نادیده گرفته خواهند شد و رویاها و اهدافی که تنها در سر باقی خواهند ماند.

با هم‌دیگر درد دل کردیم و با هم‌دیگر اشک ریختیم. در آن روز از عمق دل آرزوی رهایی و آزادی از این اسارت موجود را کردیم. آرزو کردیم این شب‌های سیاه و این شرایط خفقان زودتر پایان یابد و خورشید صبح‌گاهی دوباره طلوع کند تا انسان برابر زیست کند و جنسیت دیگر مطرح نباشد و هر انسانی حق آزادی انتخاب و حق آزادی زندگی انسانی با ارزش‌های انسانی را داشته باشد.

در آن روز از ته دل آرزو کردم که کاش بتوانم روزی لب‌خندی بر لب و شادمانی‌ای بر دل این کودکان مظلوم و محروم خلق کنم که حتی اگر در لحظه باشد.

پایان برنامه- عکس یادگاری با دوازده شاگرد صنف پنجم و ششم در منطقه علی‌آباد

پایان برنامه- عکس یادگاری با دوازده شاگرد صنف پنجم و ششم در منطقه علی‌آباد

فاطمه حکیمیار، رفیق نیک‌نامی است که از سال‌های خیلی دوری با او رفاقت دارم؛ رفیقی که رنج‌ها و اندوه کودکان این سرزمین را به‌خوبی حس کرده و می‌پندارد این رنج‌ها و اندوه این کودکان بیرون از وجود من نیست و بخشی از دغدغه‌های مرا نیز تشکیل می‌دهد.

با حمایت مالی این عزیز توانستیم یک کار انسانی، تفریحی، سرگرمی، آموزشی و توزیع لوازم مکتب را برای شاد ساختن دل‌ها انجام دهیم.

ابتدا قرار بود برای تعداد ده نفر کودکان لوازم مکتب تهیه کنیم، اما پس از دریافت نرخ‌نامه‌ها متوجه شدیم که با این مبلغ برای دوازده نفر کودک می‌توانیم لوازم مکتب شامل بکس بیک مکتب با بهترین نوع کیفیت آن که چرمی باشد، توپ فوتبال در اندازه و کیفیت متوسط، بوتل آب از بهترین نوع و کیفیت آن، یک بسته کتابچه دوازده جلد، یک بسته رنگی دوازده‌عددی با کیفیت متوسط، یک جلد کتاب قصه، یک بوتل آب آشامیدنی با دو عدد کیک برای هر کودک تهیه کنیم که در نتیجه نیز چنین گردید.

پس از خریداری تمام این اقلام، روی برنامه‌هایی که باید در روز برنامه انجام می‌شد فکر کردیم. در نتیجه قرار شد برنامه‌هایی از قبیل قصه‌خوانی، رنگ‌آمیزی اسکیچ‌ها، پرسش و پاسخ، حل معمای ریاضیکی، سنجش دایره واژگان زبان انگلیسی و در نهایت توزیع لوازم مکتب برای هر کودک دختر انجام شود.

برای تنظیم برنامه با محمد احمدی، که یکی از دوستان خیلی دور زمانی‌ام است، هماهنگی کردم. زحماتی از قبیل انتخاب و دعوت شاگردان از مکتب را او به عهده گرفت؛ زیرا محمد در روز دیدار از مکتب با ما هم‌راه بود و از طرف دیگر محمد در این منطقه بزرگ شده است و اکنون نیز یک آموزشگاه در این‌جا دارد که مردم بیشتر و بهتر با او شناخت دارند.

من یک شب قبل از برنامه به این‌جا رفتم تا لوازم را ببرم و نیز فضا را برای فردا که روز برنامه باشد، تنظیم کنیم.

پس از معرفی با کودکان ـ دختران ـ ابتدا قرار شد قصه بخوانیم و قصه «ماهی سیاه کوچولو» را بخوانیم و اندکی در مورد آن صحبت کنیم.

قصه را به نوبت، یکی پس از دیگری خواندیم و با هر مکث، نظریات و دیدگاه‌ها و برداشت‌های خود کودکان را شنیدیم و به پرسش‌های خود آنان نیز پاسخ دادیم.

ناگفته نماند که یکی در این‌جا خود ماهی سرخ کوچولو بود که ذهن پرسش‌گر داشت و مکرراً پرسشی را مطرح می‌کرد…