نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
پرسش از چرایی آفرینش انسان، کهنترین و عمیقترین پرسش بشری است. عارفان مسلمان، بهویژه ابنعربی، آن را با نظریه «تجلی اسماء و صفات الهی» پاسخ دادهاند؛ اما این پاسخِ دلنشین، خود پرسشهای تازهای درباره بینیازی مطلق خداوند، معنای «اقتضا» و امکانپذیری سخن گفتن از ذات الهی با زبانی بشری برمیانگیزد. این نوشتار میکوشد با تکیه بر نقدهای متکلمان و فیلسوفان (از ابنسینا تا کانت و ویتگنشتاین) نشان دهد که شاید مهمترین دستاورد تأمل در این راز، نه رسیدن به پاسخی قطعی، بلکه دستیابی به فروتنی معرفتی و پذیرش کرانمندی عقل در برابر حقیقتی است که از افق فهم ما فراتر است.
تأملی فلسفی در راز آفرینش انسان
انسان از روزگاری که سر به آسمان بلند کرد، پرسشی را با خود دارد که هرگز از او دست برنداشته است: «چرا آفریده شدهام؟»
شاید هیچ پرسشی بهاندازه این سؤال، ذهن بشر را به خود مشغول نکرده باشد. پیامبران از آن گفتهاند، فیلسوفان بر آن استدلال کردهاند و عارفان با زبان عشق روایتش نمودهاند؛ بااینحال، هنوز هم در خلوت شب، آنگاه که انسان به آسمان خیره میشود، این پرسش در دلش جان میگیرد.
یکی از زیباترین پاسخهایی که عرفان اسلامی به این پرسش داده، آن است که خداوند انسان را آفرید تا آیینهای برای تجلی اسماء و صفات الهی باشد. عارفان، خاصه ابنعربی، از همین منظر به جهان مینگرند و به حدیث مشهور «کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أُعرَف فخلقت الخلق لأُعرَف» استناد میجویند؛ هرچند این حدیث از حیث سندی مورد اختلاف است، مقصود آنان بیش از نقل یک روایت، بیان حقیقتی عرفانی است: عشق الهی، ظهور و تجلی را اقتضا میکرد.
در نگاه نخست، این پاسخ دلنشین و شاعرانه به نظر میرسد؛ اما هرچه بیشتر در آن تأمل کنیم، پرسشهای تازهای از دل آن سر برمیآورند. قرآن کریم، خداوند را «غنی» معرفی میکند: «إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ» و در سوره اخلاص میخوانیم: «اللَّهُ الصَّمَدُ» یعنی او بینیاز مطلق است.
اگر خداوند بینیاز است، آفرینش چه چیزی بر او افزوده است؟ بیگمان هیچ چیز. پس گفته میشود که خداوند برای رفع نیاز نیافرید، بلکه از سر عشق آفرید. اما در اینجا واژهای به بحث درمیآید که شاید از خود پاسخ مهمتر باشد: «اقتضا». عارفان میگویند عشق الهی اقتضای تجلی داشت. برای نزدیکشدن به معنا، معمولاً مثال چشمه را میآورند: چشمه نمیجوشد چون تشنه است، میجوشد چون چشمه است؛ همانگونه که خورشید نمیتابد تا کمبودی را جبران کند، بلکه تابیدن از ذات اوست.
این مثال زیباست، اما خود پرسش دیگری میآفریند: اگر چشمه نمیتواند نجوشد، جوشیدن لازمه ذات چشمهبودن است. در این صورت، آیا آفرینش نیز لازمه ذات خداوند است؟ اگر چنین باشد، اختیار آفرینش چگونه معنا میشود؟ به همین دلیل، بسیاری از متکلمان اسلامی بهجای واژه «اقتضا»، بیشتر بر «اراده» تأکید کردهاند؛ زیرا اراده، اختیار را بهتر حفظ میکند.
اما شاید مهمترین پرسش هنوز باقی مانده باشد. وقتی گفته میشود «خداوند کمال خود را در عالم متجلی ساخت»، باید پرسید: برای چه؟ و برای چه کسی؟ اگر برای خودش بود، خداوند از ازل به ذات خویش آگاه است؛ چنانکه قرآن میفرماید: «وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»؛ پس نیازی ندارد خود را در آیینهای ببیند تا شناخته شود. و اگر برای مخلوق بود، پرسش دیگری پیش میآید: آیا خدا میخواهد به موجودی که خود آفریده، عظمت خویش را ثابت کند؟ آیا رقیبی دارد که بخواهد قدرت خود را در برابر او به نمایش بگذارد؟ تمام تجربه انسانی ما از «خودنمایی» چنین معنایی دارد. اما آیا میتوان همین معنا را درباره خدا به کار برد؟ قرآن پاسخ میدهد: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»؛ هیچ چیز همانند او نیست.
پس شاید مشکل از همان آغاز در زبان باشد. ما با واژههای انسانی درباره خدا سخن میگوییم؛ واژههایی چون عشق، اراده، رضایت، غضب و تجلی، همگی از تجربه محدود ما برخاستهاند و طبیعی است که ذهنمان همان معانی انسانی را از آنها برداشت کند. وقتی میگوییم «تجلی»، ناخودآگاه تصویری از خودنمایی بر صحنه در ذهنمان شکل میگیرد. اما اگر خداوند از هرگونه نیاز، رقابت و خودنمایی منزه است، «تجلی» در مورد او دقیقاً چه معنایی دارد؟
شاید این همان جایی باشد که زبان انسان دیگر توان همراهی ندارد. ابنسینا هشدار میداد که صفات الهی را نباید همانند صفات مخلوقات فهمید. ملاصدرا نیز بر این باور بود که حقیقت وجود الهی در مرتبهای است که قیاس آن با موجودات قیاسی نارواست. در فلسفه غرب، کانت نشان داد که عقل هرچند نیرومند است، در برابر برخی مسائل بنیادین به مرز توانایی خود میرسد؛ و ویتگنشتاین یادآوری میکرد که هرگاه زبان از بیان حقیقت ناتوان شود، باید به محدودیت آن اعتراف کرد.
شاید راز آفرینش نیز از همین جنس باشد. عقل میتواند تا آستانه این پرسش پیش برود، اما آخرین گام را نتواند بردارد. قرآن نیز با همه دعوت به اندیشیدن، انسان را به فروتنی علمی فرا میخواند: «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا» این آیه، دعوت به تعطیل عقل نیست، بلکه یادآوری است که عقل، هرچند چراغ راه است، همه راه نیست.
در پایان، شاید مهمترین دستاورد این تأمل، یافتن پاسخ قطعی نباشد، بلکه رسیدن به نوعی فروتنی عمیق در برابر حقیقت است. انسان باید تا آخرین مرز عقل خود پیش برود، همه پرسشهای ممکن را مطرح کند، همه استدلالها را بیازماید و آنگاه اگر هنوز پاسخی نیافت، با آرامش بگوید: «من تا اینجا فهمیدم؛ اما شاید حقیقت، از افق فهم امروز من گستردهتر باشد.»
این اعتراف، شکست عقل نیست؛ بلکه بلوغ آن است؛ زیرا عقل زمانی به کمال میرسد که هم قدرت پرسیدن داشته باشد و هم شجاعت اعتراف به مرزهای خویش. شاید همین فروتنی، آغاز نزدیکشدن به حقیقتی باشد که نه با تعصب به دست میآید و نه با انکار، بلکه با اندیشیدن، پرسیدن و صادقماندن در برابر آنچه هنوز نمیدانیم.
یادداشت نویسنده:
آنچه با زبان بشری و زمینی درباره توصیف خداوند و تجلی او در خلقت انسان میگوییم، ناگزیر با ابهام همراه است. ما ناچاریم با عبارات فهم انسانی سخن بگوییم، در حالی که این عبارات هرگز نمیتوانند حق مطلب را درباره ذاتی که ماورای عقل محدود ماست ادا کنند. همین محدودیت است که پرسشهای بیپاسخ را پیرامونمان احاطه میکند. شاعر بزرگ پارسی، سنایی غزنوی، این حقیقت را نیکو بیان کرده است:
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی / نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
ارسال دیدگاه