نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
برشنا روشنا، در یادداشتی کوتاه اما عمیق، تجربه شخصی خود را پس از پایان رمان «بینوایان» و همراهی با سرگذشت ژان والژان، فانتین و کوزت روایت کرده است؛ تجربهای که به گفته او، پایان کتاب را به آغاز فهمی تازه از رنج، صبر و معنای زندگی تبدیل کرده است.
برشنا روشنا در یادداشتی که نیمهشب ۲۴ فوریه ۲۰۲۶ به وقت مسکو نوشته، از تأثیر عاطفی و فکری رمان «بینوایان» بر خود سخن گفته است. او مینویسد: «ژان والژان مرد تا من بیدار شوم»؛ جملهای که به باور او، جوهره تحول درونیاش پس از همراهی با شخصیتهای ویکتور هوگو را بیان میکند.
در این یادداشت، زندگی نه کاملاً تاریک تصویر شده و نه کاملاً روشن؛ نه به سیاهی فاضلابهای پاریس و نه به روشنی عشق کوزت. روشنا زندگی را «صبر کردن» مینامد؛ صبری در زنجیر، در تبعید و در عشقهایی که هیچکس آنها را نخواهد فهمید.
او با اشاره به فانتین، مادر رنجکشیدهای که بدبختیاش خوشبختی کوزت را رقم زد، مینویسد که کوزت هرگز از عمق این فداکاری آگاه نشد. این بخش از یادداشت، بازتابی از یکی از تلخترین و انسانیترین لایههای رمان هوگو است.
روشنا سپس تصویری شاعرانه از معنای ماندن و دوام آوردن ارائه میکند: «گاهی باید مانند سنگ بینشان در گوشهای از گورستان ماند، پوشیده از علف و نم باران… تا در بهار پرندهای روی ما نغمه سراید.» او این تصویر را استعارهای از معنا یافتن در سکوت، گمنامی و رنج میداند.
در پایان یادداشت آمده است: «پایان کتاب پایان من نبود؛ تازه فهمیدم. اما خیلی گریستم.» جملهای که نشان میدهد تجربه خواندن «بینوایان» برای او نه صرفاً یک مطالعه ادبی، بلکه سفری احساسی و درونی بوده است.
یادداشت برشنا روشنا نشان میدهد که آثار کلاسیک، بهویژه رمانهایی چون «بینوایان»، همچنان توانایی برانگیختن تأمل، همدلی و دگرگونی در خوانندگان امروز را دارند؛ آثاری که پایانشان، برای بسیاری، آغاز فهمی تازه از زندگی است.
ما را دنبال کنید:
تلگرام | فیسبوک | واتسآپ | یوتیوب |صفحه هنر و ادبیات | اینستاگرام
ارسال دیدگاه