نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
ورود ارتش شوروی به افغانستان در ۶ جدی ۱۳۵۸ و خروج آن در ۲۶ دلو ۱۳۶۷، تنها یک مداخله نظامی نبود؛ نقطه عطفی بود که ساختار سیاسی، اجتماعی و امنیتی افغانستان را دگرگون و کشور را وارد چرخهای از جنگهای پیدرپی کرد. این دوره نهساله، با وجود پایان حضور شوروی، نه به ثبات انجامید و نه به شکلگیری یک نظم سیاسی پایدار؛ بلکه زمینهساز بحرانهایی شد که پیامدهای آن تا امروز ادامه دارد.
ورود ارتش شوروی به افغانستان در ۶ جدی ۱۳۵۸ یکی از سرنوشتسازترین رخدادهای تاریخ معاصر منطقه بود؛ رخدادی که نهتنها ساختار سیاسی افغانستان را دگرگون کرد، بلکه مسیر جنگ سرد را نیز تحت تأثیر قرار داد. تصمیم ورود نیروهای شوروی نتیجه مجموعهای از نگرانیهای امنیتی، رقابتهای ژئوپولیتیک و اختلافات داخلی در حکومت کابل بود. در آن زمان، حزب دموکراتیک خلق افغانستان پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ قدرت را در دست داشت، اما حکومت بهشدت دچار بحران مشروعیت، اختلافات جناحی و شورشهای گسترده مردمی بود. حفیظالله امین که پس از کنارزدن نورمحمد ترهکی قدرت را قبضه کرده بود، با سیاستهای سختگیرانه و سرکوبگرانه خود نارضایتی عمومی را تشدید کرده بود. رهبران شوروی، بهویژه برژنف، آندروپوف و اوستینوف، امین را فردی غیرقابل اعتماد و حتی خطرناک میدانستند و بیم داشتند که او بهسمت آمریکا متمایل شود. همین سوءظنها، همراه با نگرانی از سقوط حکومت همسو، مسکو را به این نتیجه رساند که تنها راه حفظ نفوذ در افغانستان، مداخله مستقیم نظامی است.
در شامگاه ۶ جدی، نخستین واحدهای ارتش سرخ از طریق پل حیرتان وارد افغانستان شدند و همزمان نیروهای ویژه شوروی با حمله به قصر تاجبیک، امین را کشتند. ببرک کارمل که در مسکو بهسر میبرد، به کابل منتقل شد و بهعنوان رهبر جدید معرفی گردید. این تغییر قدرت، نهتنها بدون رضایت مردم، بلکه با عملیات نظامی مستقیم انجام شد و از همان ابتدا واکنشهای تند و گستردهای را در سراسر کشور برانگیخت. مردم در بسیاری از ولایات علیه حضور نیروهای خارجی دست به اعتراض و مقاومت زدند و احزاب جهادی که در پاکستان و ایران مستقر بودند، این اقدام را «اشغال» نامیدند و جهاد مسلحانه را آغاز کردند. حمایتهای مالی و نظامی آمریکا، پاکستان، عربستان و چین از گروههای جهادی، جنگ افغانستان را به یکی از مهمترین میدانهای جنگ نیابتی دوران جنگ سرد تبدیل کرد.
در طول نه سال حضور شوروی، افغانستان شاهد ویرانی گسترده، مهاجرت میلیونی و تلفات سنگین بود. بر اساس آمارهای معتبر، حدود پانزده تا شانزده هزار سرباز شوروی کشته و بیش از سیوپنج هزار نفر زخمی شدند. در سوی دیگر، شمار کشتهشدگان افغانستان بین هشتصد هزار تا یکونیم میلیون نفر برآورد میشود و بیش از پنج میلیون نفر به پاکستان و ایران مهاجر شدند. مجاهدین نیز حدود نود تا صدوبیست هزار کشته دادند. شوروی در این مدت تلاش کرد با ایجاد ساختارهای امنیتی، بازسازی ارتش دولتی و اجرای برنامههای اقتصادی و اجتماعی، حکومت کابل را تثبیت کند، اما مقاومت مردمی و حمایت خارجی از مخالفان، این تلاشها را بینتیجه گذاشت.
کشورهای همسایه نیز نقش مهمی در شکلگیری روند جنگ داشتند. پاکستان به مرکز اصلی سازماندهی و تجهیز مجاهدین تبدیل شد و ایران نیز از گروههای شیعه حمایت کرد. چین بهدلیل رقابت ایدئولوژیک با شوروی، کمکهای تسلیحاتی به مجاهدین ارائه داد. هند، هرچند بیطرف، اما متمایل به شوروی بود. این مجموعه از رقابتها، افغانستان را به میدان برخورد منافع قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل کرد.
در اواسط دهه ۱۹۸۰، شوروی با بحرانهای داخلی، فشار اقتصادی و نارضایتی عمومی روبهرو شد. رویکارآمدن میخائیل گورباچف و سیاستهای اصلاحی او، زمینه بازنگری در حضور نظامی شوروی در افغانستان را فراهم کرد. گورباچف جنگ افغانستان را «زخم خونین» نامید و دستور خروج نیروها را صادر کرد. بر اساس توافقات ژنو، خروج نیروهای شوروی از ۱۵ می ۱۹۸۸ آغاز شد و در ۲۶ دلو ۱۳۶۷ پایان یافت. عبور آخرین سرباز شوروی از پل حیرتان، پایان رسمی اشغال و یکی از مهمترین لحظات تاریخ افغانستان بود.
پیامدهای حضور نهساله شوروی بسیار گسترده و چندلایه بود. در کوتاهمدت، کشور با ویرانی، آوارگی و فروپاشی ساختارهای اقتصادی روبهرو شد. در میانمدت، سقوط حکومت دکتر نجیبالله و آغاز جنگهای داخلی، افغانستان را وارد مرحلهای تازه از بحران کرد. در بلندمدت، ظهور طالبان، گسترش افراطگرایی و تبدیلشدن افغانستان به میدان رقابت قدرتها، از پیامدهای مستقیم و غیرمستقیم آن دوره بود. بسیاری از تحلیلگران معتقدند که بخش مهمی از بحرانهای کنونی افغانستان، ریشه در همان دوران دارد؛ دورانی که ساختارهای دولتی تضعیف شد، جامعه نظامیزده گردید و گروههای مسلح غیردولتی به قدرتی تعیینکننده تبدیل شده بودند.
از منظر حقوق بینالملل، ورود شوروی به افغانستان مصداق روشن نقض حاکمیت ملی و مداخله نظامی غیرقانونی بود. تغییر حکومت با نیروی نظامی خارجی، کنترل نظامی بر بخشهای وسیع کشور و حضور طولانیمدت بدون رضایت مردم، همگی معیارهای «اشغال» را برآورده میکنند. سازمان ملل نیز در چندین قطعنامه، خواستار خروج نیروهای شوروی و احترام به استقلال افغانستان شد.
خروج شوروی از افغانستان را نمیتوان در قالب پیروزی یا شکست یکی از طرفها خلاصه کرد. ارتش سرخ بدون تحقق اهداف سیاسیاش کشور را ترک کرد، اما این خروج به معنای پیروزی پایدار برای مخالفان نیز نبود؛ زیرا ساختار سیاسی جایگزین شکل نگرفت و افغانستان بهسرعت وارد مرحلهای از جنگهای داخلی شد که پیامدهای آن تا امروز ادامه دارد. آنچه باقی ماند، کشوری بود که زیرساختهایش ویران شده، جامعهاش نظامیزده گردیده و نیروهای مسلح غیردولتی به قدرتی تعیینکننده تبدیل شده بودند. ۲۶ دلو بیش از آنکه جشن پایان یک اشغال باشد، یادآور هزینههای سنگین مداخله خارجی و نبود یک طرح ملی مشترک برای آینده است؛ تجربهای که نشان میدهد خروج یک قدرت خارجی، اگر با آشتی سیاسی و بازسازی ساختارهای دولتی همراه نشود، نه صلح میآورد و نه ثبات.
ما را دنبال کنید:
تلگرام | فیسبوک | واتسآپ | یوتیوب |صفحه هنر و ادبیات | اینستاگرام
ارسال دیدگاه