نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
به نام خدای مهربان و توانای عشق و امید
من «مقدس قربانی» هستم؛ دختری هفدهساله از یکی از شهرهای شمال افغانستان. در خانوادهای بزرگ و صمیمی بزرگ شدم؛ خانوادهای هشتنفره که هر کدامشان بخشی از ستونهای زندگی مناند. کودکیام پر از رنگ، بازی و خیال بود، اما پشت آن خندههای کودکانه، دلی کوچک پنهان بود که خیلی زود با واقعیتهای تلخ کشورم روبهرو شد.
در سالهایی که بزرگ میشدم، انفجارهای انتحاری در مکاتب و خیابانها به خبر روزمره تبدیل شده بود. آسمان شهر گاهی آنقدر سنگین میشد که برای دل کوچک من زیادی بود. پدر و مادرم، که روشنفکر و مهربان بودند، نمیخواستند چشمهایم با تصاویر ترسناک اخبار پر شود، اما من کودکی کنجکاو بودم؛ پنهانی اخبار را میدیدم و ترس آرامآرام در دلم ریشه میدواند.
هر روز که به مکتب میرفتم، قلبم زودتر از قدمهایم به دروازه مکتب میرسید. حتی صدای بستهشدن دروازه با وزش باد شمال مرا میترساند؛ با خود میگفتم نکند انفجاری رخ داده باشد. وقتی پدرم به کار میرفت، تا برگشتنش دلآرام نداشتم؛ همیشه نگران بودم که مبادا حادثهای رخ دهد.
تحصیل را در یکی از لیسههای دولتی آغاز کردم. در ظاهر دختری کمحوصله بودم، اما در درونم شوقی عمیق برای آموختن جریان داشت. تا صنف ششم درسها برایم دشوار بود، اما همانجا تصمیم گرفتم مسیرم را تغییر دهم. با تلاش و پشتکار، به شاگردی درجهٔ عالی تبدیل شدم.
اما در صنف هشتم، همهچیز تغییر کرد. مکاتب دخترانه بسته شد و هزاران دختر مانند من حسرت درس خواندن را در دل نگه داشتند. با وجود همهٔ دشواریها، صنف نهم را آنلاین ادامه دادم. درست زمانی که امتحان چهار نیما نزدیک بود، موبایلم دزدیده شد و دوباره همهچیز فرو ریخت. زمین خوردم، اما تسلیم نشدم.
پس از پنج سال تلاش، دوباره ایستادم. امروز در کنار درس زندگی، نویسندگی، خبرنگاری و طراحی لباس میآموزم؛ سه هنری که با عشق در وجودم ریشه دواندهاند. تاکنون یک رمان نوشتهام؛ روایت زندگی یک دختر از افغانستان، داستانی از درد، امید و مقاومت. این رمان برای من فقط یک اثر ادبی نیست؛ تلاشی است برای ثبت صدای نسلی که کمتر شنیده شده است.
پدر و مادرم، با همهٔ سختیها، پناه امن من بودند؛ ستونهایی آرام در میانهٔ طوفان. اگر امروز ایستادهام، اگر هنوز امید در دلم زنده است، از برکت عشق و زحمت آنهاست.
من همیشه آرزو داشتم نه آنقدر بلند باشم که از دیگران جدا شوم و نه آنقدر پایین که گم شوم؛ فقط آنقدر باشم که خودم بمانم، با دلی آرام و نگاهی رو به فردا. شاید هنوز در مسیر موفقیت باشم، اما با صبر، ایمان و امید قدم برمیدارم و ادامه میدهم.
این منم؛ «مقدس سلطانی»، دختر هفدهسالهای از دل افغانستان؛ کسی که بارها زمین خورد، اما هر بار با ایمان و امید دوباره برخاست.
ریاست امر به معروف رژیم طالبان در تخار با احضار ۳۷ تن از اساتید دانشگاه، آنان را ملزم به رعایت معیارهای ظاهری و گذاشتن ریش مطابق با سنت کرد. در این نشست که با حضور رئیس دانشگاه برگزار شد، از اساتید تعهد کتبی اخذ گردید که دستورات این اداره را اجرا کنند. برخی اساتید این رویکرد را مانع تمرکز بر فعالیتهای علمی میدانند.
در اقدامی متهورانه، مکتب آنلاین گوهرشاد بیگم سومین دور فراغت دانشآموزان خود را بهصورت مخفیانه در یک کارگاه صنایع دستی در کابل جشن گرفت. این مراسم با حضور پرشور دخترانی برگزار شد که با وجود خطرات امنیتی، از ولایات دوردست برای دریافت تصدیقنامه به پایتخت سفر کرده بودند تا اراده خود را در برابر انسداد آموزشی رژیم طالبان به نمایش بگذارند.
خبرگزاری شانا سومین مرحله کارگاه آموزشی «صدای زنان افغانستان» را با تدریس استاد شریف ولید به پایان رساند. در این دوره، استاد ولید تجربیات دههها فعالیت حرفهای خود را برای تقویت مهارتهای مسلکی بانوان تشریح کرد. این برنامه که با هدف حمایت از حق آموزش دختران و مقابله با محدودیتهای رژیم طالبان برگزار میشود، با استقبال گسترده شرکتکنندگان و دانشجویان روبرو شده است.
گاهی زندگی درهایش را بیرحمانه میبندد؛ درست همانجا که خیال میکنی همهچیز تمام شده، نوری از جایی دور پیدا میشود. روایت حمیدی، قصهٔ دختریست که از پشت پنجرههای بستهٔ مکتب، دوباره راهی به سوی روشنایی یافت؛ راهی که با گوهرشاد بیگم آغاز شد و امید را به قلبش برگرداند.
دیدگاه بسته شده است.