نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
افغانستان کشوری است با تنوع قومی، زبانی و فرهنگی گسترده که در طول تاریخ خود همواره میان هویتهای گوناگون زیسته است. پشتونها، تاجیکها، هزارهها، ازبکها، ترکمنها، بلوچها و دیگر اقوام، هریک با پیشینه و نقش تاریخی خاص خود، در شکلگیری جامعه افغانستان سهم داشتهاند. این تنوع، در ذات خود، میتوانست سرمایهای برای همزیستی مسالمتآمیز و غنای فرهنگی باشد؛ اما در عمل، به دلیل نبود یک قرارداد اجتماعی روشن، ساختار سیاسی عادلانه و دخالت مداوم عوامل خارجی، اغلب به سرچشمهٔ رقابت، بیاعتمادی، جنگ داخلی و بحران تبدیل شده است.
تاجیکها، بهعنوان بومیان کهن خراسان بزرگ، نقش محوری در تمدن، زبان، فرهنگ و دیوانسالاری منطقه داشتهاند. زبان فارسی (دری)، که ستون فقرات فرهنگی، ادبی و اداری افغانستان بوده و هست، بیش از هر چیز توسط این جامعه حفظ، غنی و منتقل شده است. تاجیکها در دورههای تاریخی از سامانیان و غزنویان تا تیموریان و صفویان، حامل اصلی سنت تمدنی خراسان بودند و در افغانستان مدرن نیز عمدتاً در حوزههای آموزش، اداره، فرهنگ و سیاست نقش ایفا کردند. با این حال، تجربه سلطنت پایدار یا هژمونی قومی در سطح ملی، جز در دورههایی کوتاه، بهطور مستمر در اختیار آنان قرار نگرفت.
هزارهها، با پیشینهای آمیخته از ریشههای ترکی–مغولی و ایرانی، از قرون میانه در مناطق مرکزی افغانستان ساکن شدند و در ساختار افغانستان مدرن بیش از هر قوم دیگری با حاشیهنشینی سیستماتیک، تبعیض و سرکوب روبهرو بودند. در اواخر قرن نوزدهم، بهویژه در دوره عبدالرحمان خان، بخش بزرگی از جمعیت آنان قربانی کشتار، آوارگی، مصادره زمین و بردهسازی شد؛ زخمی تاریخی که تا دههها بعد نیز ادامه یافت. با وجود این رنجها، هزارهها توانستند هویت مذهبی، زبان و فرهنگ خود را حفظ کنند و در دهههای اخیر، با تمرکز بر آموزش، جایگاهی نو در جامعه افغانستان بیابند. امروز آنان بهعنوان نماد پایداری، صبر و بازسازی اجتماعی شناخته میشوند.
ازبکها و ترکمنها در شمال افغانستان بیشتر نقش منطقهای، نظامی و اقتصادی ایفا کردهاند. آنان هرگز دولت مرکزی پایداری در افغانستان ایجاد نکردند و حضورشان در ساختار قدرت ملی تا دهههای پایانی قرن بیستم محدود باقی ماند. نقش سیاسی برجسته آنان عمدتاً در دورههای خلأ قدرت و بحرانهای داخلی افزایش یافت، نه در چارچوب یک تجربه تاریخی مستمر دولتسازی.
در مقابل، پشتونها از قرن هجدهم به بعد، با اتکا به انسجام قبیلهای، توان نظامی، اتحادهای درونقومی و مهارت در تعامل با قدرتهای خارجی، دولت مرکزی افغانستان را بنیان نهادند و حفظ کردند. از احمدشاه درانی تا سقوط سلطنت محمدظاهر شاه، قدرت سیاسی بهطور پیوسته در دست سلسلههای پشتون باقی ماند. حتی پس از آن نیز در دورههای جمهوری، حکومت کمونیستی، مجاهدین، طالبان و جمهوری جدید، ساختار قدرت اغلب در بستری بازتولید شد که ریشههای اجتماعی آن به جامعه پشتون بازمیگشت. بدینگونه، افغانستان مدرن از نظر سیاسی بیش از هر چیز محصول تجربه دولتسازی پشتونهاست؛ تجربهای که در عمل، تعریف هویت ملی «افغان» نیز با هویت پشتونی همپوشانی گسترده یافت.
این واقعیت تاریخی به معنای نفی نقش اقوام دیگر نیست، بلکه نشاندهنده توزیع نامتوازن قدرت در طول تاریخ افغانستان است. عوامل خارجی نیز این نامتوازنی را تشدید کردهاند؛ از سیاستهای بریتانیا در قرن نوزدهم گرفته تا نقش پاکستان، ایران، شوروی و ایالات متحده در حمایت از بازیگران خاص قومی و سیاسی. نتیجه آن بوده است که ساختار قدرت در افغانستان نه بر پایه توافق ملی، بلکه بر اساس موازنههای ناپایدار داخلی و خارجی شکل گرفته است.
پس از سقوط حکومت نجیبالله، جنگهای داخلی نشان داد که ادغام مصنوعی اقوام غیرپشتون زیر یک هژمونی تازه نیز با مقاومت و فروپاشی روبهرو میشود. تجربه دهه هفتاد خورشیدی و سپس جمهوری ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ ثابت کرد که تمرکز قدرت در دست یک قوم، حتی اگر با شعار دموکراسی همراه باشد، نارضایتی عمیق و بازتولید بحران را در پی دارد.
در چنین زمینهای، تلاش برای انکار جایگاه تاریخی پشتونها از طریق بازیهای آماری، تحریف جمعیتشناختی یا مهندسی هویتی، نه به عدالت میانجامد و نه به ثبات. همانگونه که تحمیل هژمونی پشتونمحور نیز در درازمدت نتوانسته است صلح پایدار ایجاد کند. تاریخ افغانستان بارها نشان داده است که آزمودن الگوهای تحمیلی، صرفاً بحران را با چهرهای تازه بازمیگرداند.
مسئله اصلی افغانستان نه برتری یک قوم بر قوم دیگر، بلکه فقدان یک قرارداد اجتماعی واقعی است؛ قراردادی که بتواند واقعیتهای تاریخی را بدون انکار و تحریف بپذیرد، هویتها را محترم بشمارد و قدرت را بهگونهای عادلانه توزیع کند. افغانستان زمانی به ثبات خواهد رسید که تاریخ خود را نه برای تسویهحساب قومی، بلکه برای فهم ساختار قدرت، اصلاح آن و ساختن آیندهای مشترک بخواند. تا آن زمان، هر پروژه سیاسی که بر انکار تاریخ یا تحقیر هویتها بنا شود، با نامی تازه اما سرنوشتی آشنا شکست خواهد خورد.
آیا مرزهای سیاسی مدرن میتوانند میراثِ کهنِ تمدنی را تکهتکه کنند؟ سعید موسوی در این جستار، با نقدِ صریحِ تعصباتِ زبانی، استدلال میکند که فارسی، دری و تاجیکی نهتنها سه زبانِ مستقل نیستند، بلکه شاخههای پیوسته شجرهای واحدند. او نشان میدهد که چگونه تفاوتِ لهجهها نشانهی پویایی زبان است و انکارِ این وحدت، تیشهزدن به ریشه تاریخ و ادبیات مشترک ماست.
عنوانی که جامعه به یک مرگ خشونتبار اختصاص میدهد، لزوماً تابعی از احکام رسمی یا باورهای دینی نیست. در جغرافیایی که قدرت همواره با حذف و خشونت گره خورده، واکاوی مرگ دکتر نجیبالله و تبدیل شدن او به یک نماد اخلاقی، نیازمند بازخوانی دقیقِ نسبت میان کارنامه امنیتی، سیاست آشتی ملی و پیامدهای فروپاشی نظم سیاسی است.
با نزدیک شدن به نوروز و شب یلدا، موج تازهای از بحثها درباره شرکآلود بودن این آیینها شکل میگیرد؛ داوریهایی که بیشتر بر سوءبرداشت از مفهوم شرک و ناآگاهی از تحول معنایی سنتها استوار است. استاد سعید موسوی (خلیق) در این نوشتار توضیح میدهد که نوروز و یلدا در زیست مسلمانان نه تهدید توحید، بلکه فرصت اخلاق، پیوند و شکرگزاریاند.
وقتی سیاستمداران مسائل کلان و حیاتی را بیسروصدا تصویب میکنند، افکار عمومی سرگرم بحثهای پیشپاافتاده میشود. اصل پیشپاافتادگی پارکینسون نشان میدهد چگونه چرندیات جذابتر از حقیقت جلوه میکنند؛ مردم برای مشارکت در تصمیمگیری به موضوعات ساده وارد میشوند و رسانهها نیز آن را بزرگ میکنند، در حالیکه مسائل بنیادین و پیچیده به حاشیه رانده میشوند.