بدن سیاسی؛ از انباشتگی تا انسجام

آیا حاکمیت بدون پروژه چیزی جز توده‌ای رها شده است؟ با نگاهی پدیدارشناختی به مفهوم «قطبیدگی»، درمی‌یابیم که چگونه یک ایده مرکزی، اندام‌های پراکنده جامعه را به بدنی سیاسی و منسجم تبدیل می‌کند. در غیاب این پروژه، جامعه دچار آنتروپی شده و از معنا تهی می‌گردد. بیاموزید که چرا جهت‌مندی، مرز میان حیات ارگانیک و فروپاشی ساختاری در قدرت است.

وقتی یک جامعه از «ایده» تهی می‌شود، بدن سیاسی آن به توده‌ای از اندام‌های فلج تغییر ماهیت می‌دهد؛ پدیدارشناسی به ما می‌آموزد که تمایز میان یک حاکمیت پویا و یک ساختار در حال فروپاشی، نه در میزان قدرت مادی، بلکه در «قطبیدگی» و توانایی بسیج اجزا حول یک پروژه‌ هستی‌شناختی نهفته است.

در پدیدارشناسی مفهومی تحت عنوان «قطبیدن» (Polarization) وجود دارد که مرز میان جماد و اندام‌وارگی را تعیین می‌کند. بدن انسان پیش از آنکه حامل یک پروژه‌ عملی باشد، چیزی جز پشته‌ای از گوشت و استخوان و تلی از اجزای مادیِ روی هم انباشته نیست؛ شبیه به عروسک خیمه‌شب‌بازی رها شده‌ای که نخ‌هایش گسیخته و بی‌هدف بر زمین افتاده است.

اما جادوی سوژگی آنجاست که به محض پدیدار شدن یک «پروژه» در افق آگاهی، این توده‌ صامت، ناگهان «قوام» می‌یابد. هنگامی که فرد اراده‌ راه رفتن می‌کند، پا دیگر صرفاً یک جزء ساختاری نیست، بلکه به «اندامِ گام برداشتن» بدل می‌شود. در این لحظه، دست‌ها و چشم‌ها در هارمونی کامل، کلِ هستی سوژه را به سمت مقصد قطبیده می‌کنند. بدن دارای جهت، معنا و سازمان‌دهی (سر و زیر) می‌شود و از آشفتگیِ مادی به نظمِ ارگانیک هجرت می‌کند.

همین منطق پدیدارشناختی در مقیاس کلان بر «بدن سیاسی» حاکمیت‌ها حکم‌فرماست. حاکمیتی که دارای یک ایده یا پروژه‌ تمدنی است، جامعه را قطبیده کرده و هر جزء را در پیوند با کل معنا می‌بخشد. در مقابل، حاکمیتِ فاقد پروژه، با بدنی سیاسی و رها شده مواجه است که در آن نهادها و آحاد جامعه، پیوند ارگانیک خود را از دست داده‌اند.

در چنین وضعیتی، جامعه دچار نوعی «آنتروپی سیاسی» می‌شود؛ یعنی انرژی‌های حیاتی به جای آنکه در مسیر توسعه و حرکتِ رو به جلو هم‌افزا شوند، صرف اصطکاک داخلی و خنثی کردن یکدیگر می‌گردند. در این حالت، دیگر با یک «سیستم» روبه‌رو نیستیم، بلکه با اجزایی متخاصم مواجهیم که هر یک ساز خود را می‌زنند.

جامعه‌ای که در آن اجزا حول یک پروژه‌ مشترک به هارمونی نرسند، به ناچار به وضعیت «پیشاسیاسی» سقوط می‌کند؛ جایی که دیگر «مردم» به معنای یک واحد منسجم وجود ندارد، بلکه تنها «توده‌ای» پراکنده باقی می‌ماند. چنین بدنی به دلیل فقدان جهت‌مندی درونی، سرنوشت‌اش نه در داخل، بلکه توسط نیروهای بیرونی رقم خواهد خورد. بدنی که نتواند حول پروژه‌ی خود قطبیده شود، در نهایت در خلأِ معنا متلاشی می‌شود.