رازِ بر دار؛ تأملی در «أنا الحق»

«أنا الحق» تنها یک عبارت کوتاه نبود؛ انفجاری در مرز زبان، ایمان و تجربه درونی بود. این جمله، هم می‌تواند ادعای اتحاد با امر الهی فهمیده شود و هم فریاد فنای عارفانه در حقیقت. سرنوشت منصور حلاج نشان می‌دهد که گاهی یک کلمه، وقتی از خلوت سلوک بیرون می‌آید، در میدان اجتماع معنایی دیگر می‌یابد؛ معنایی که می‌تواند از شهود آغاز شود و به اتهام ختم گردد.

یک جمله کوتاه، سرنوشت یک عارف را رقم زد. «أنا الحق» نه فقط یک عبارت، بلکه گره‌گاهی میان زبان، تجربه عرفانی و داوری اجتماعی شد؛ جمله‌ای که هنوز هم میان کفر و کشف در نوسان است.

این جمله کوتاه توانست سر عارفی را بر دار ببرد.

منصور حلاج از مشهورترین عارفان سده سوم هجری بود. او حدود سال ۲۴۴ هجری قمری در فارس به دنیا آمد و در سال ۳۰۹ هجری قمری در بغداد به دار آویخته شد. در فضای تصوف اسلامی پرورش یافت و در میان جریان‌های زهد و سلوک عرفانی زمان خود جایگاهی برجسته داشت. سرانجام به سبب برخی آموزه‌ها و سخنانش، به‌ویژه جمله «أنا الحق»، مورد غضب فقها و حاکمان قرار گرفت، تکفیر شد و به دار آویخته شد.

اما پرسش اساسی این است که آیا جمله او واقعاً کفرآمیز بود؟

از منظر منطقی و دستوری، «أنا الحق» جمله‌ای خبری و صریح است. «أنا» ضمیر اول شخص مفرد است و پیش از هر چیز، نوعیت انسانی گوینده را اثبات می‌کند؛ یعنی موجودی با همه ابعاد مادی، هویتی و درونی. «الحق» در فرهنگ دینی اسلامی از نام‌های الهی است. اگر این جمله به ظاهر لفظی و حمل ماهوی فهمیده شود، نتیجه چنین خواهد بود که یک انسان، مقام الهی را به خود نسبت داده است.

در منطق و فلسفه اسلامی، تمایز میان واجب‌الوجود و ممکن‌الوجود اصل بنیادین است. فیلسوفانی چون ابن سینا و ملاصدرا بر این تمایز تأکید کرده‌اند و ماهیت هر موجود را پیش از صفات او تعریف کرده‌اند. بر این اساس، اگر جمله حلاج به معنای اتحاد ماهوی انسان با ذات الهی فهمیده شود، از نظر کلامی و فلسفی قابل اشکال خواهد بود. بنابراین از نظر شنیداری و برداشت ابتدایی، جمله ظرفیت آن را دارد که کفرآمیز تلقی شود و شنونده نیز ملزم نیست آن را صرفاً به معنای باطنی تأویل کند.

اکنون اگر فرض کنیم به جای «أنا الحق» گفته می‌شد «من خر هستم»، وضعیت متفاوتی پیش می‌آید. در اینجا نیز ضمیر «من» نوعیت انسانی را تثبیت می‌کند، اما محمول «خر» با نوعیت مادی انسان ناسازگار است. همین ناسازگاری، شنونده را وادار می‌کند که حمل حقیقی را کنار بگذارد و جمله را مجازی یا صفتی بفهمد؛ یعنی مقصود را به ویژگی‌هایی مانند نادانی یا لجاجت تفسیر کند، نه تبدیل واقعی انسان به حیوان. در این نمونه، تضاد آشکار میان محمول و نوعیت انسانی، راه تأویل را به طور طبیعی باز می‌کند.

در «أنا الحق» اما چنین تضاد مادی روشنی وجود ندارد. «حق» موجودی جسمانی در برابر انسان نیست تا ناسازگاری ظاهری ایجاد کند، بلکه مفهومی الهی است که می‌تواند بر بعد درونی یا تجربه عرفانی حمل شود. از این رو دو استنباط شکل می‌گیرد: نخست، حمل ظاهری و اتحاد ماهوی که به اشکال اعتقادی می‌انجامد؛ دوم، حمل بر بعد روحانی و فنای عرفانی که در آن نوعیت انسانی محفوظ می‌ماند و سخن به معنای شهودی تفسیر می‌شود.

در سنت عرفانی همواره از «راز مگو» سخن رفته است. عارفان بارها هشدار داده‌اند که برخی تجربه‌ها را نباید به زبان آورد، زیرا زبان عمومی ظرفیت حمل آن‌ها را ندارد و فهم عمومی آن را در قالب‌های ظاهری و محدود خود تفسیر می‌کند. مولانا جلال‌الدین بلخی می‌گوید:
«راز نهان دار و خموش ار خموشی تلخ بود / آنچه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود».

اگر چنین است، پرسش نهایی اینجاست: آیا ممکن نیست آن «راز مگو» که عارفان از آن سخن می‌گویند، همان چیزی باشد که منصور بر زبان آورد؟ آیا «أنا الحق» همان تجربه‌ای نبود که باید در ساحت سلوک باقی می‌ماند و نه در میدان اجتماع؟ آیا آنچه او گفت، حقیقتی شهودی بود که در قالب الفاظ عادی ریخته شد و به همین سبب معنایی دیگر یافت؟

اگر عرفا همواره توصیه به سکوت کرده‌اند، شاید نه از سر ترس، بلکه از سر شناخت نسبت زبان و فهم مخاطب بوده است. شاید می‌دانستند که کلمه، وقتی از فضای درونی بیرون می‌آید، دیگر در اختیار گوینده نیست؛ در اختیار شنونده است.

پس آیا راز مگو همان «أنا الحق» نبود؟ و آیا حلاج راز را گفت و بهای گفتنش را با جان خویش پرداخت؟

پاسخ نهایی در دست خواننده است؛ اینکه این جمله را ادعای اتحاد بداند یا پژواک تجربه‌ای که زبان از بیان کامل آن ناتوان بود.

اگر خواستی، می‌توانم همین متن را در قالب یادداشت مطبوعاتی یا پست شبکه اجتماعی هم تنظیم کنم.

📎 ما را دنبال کنید:

تلگرام | فیس‌بوک | واتس‌آپ | یوتیوب |صفحه هنر و ادبیات | اینستاگرام