نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
اصولنامه تازه هبتالله با تقسیم جامعه به چهار طبقه «علما، اشراف، متوسط و پایین»، نه تحلیل اجتماعی است و نه برداشت دینی؛ بلکه نسخهای دستوری برای تحکیم سلطه الیگارشی مذهبی و ترویج منطق «بادار/غلام» در افغانستان است. این سند، پیش از آنکه یک متن اداری باشد، محک وجدان جمعی مردم افغانستان است.
در تاریخ اندیشه سیاسی و اجتماعی، تقسیم جامعه به طبقات همواره ابزاری تحلیلی برای فهم رنجها و حرکت به سوی رهایی بوده است. هیچیک از این مدلها برای تحمیل تبعیض یا غیرانسانیکردن مناسبات اجتماعی ساخته نشدهاند. در مارکسیسم، طبقات ابزاری برای نقد قدرت و استثمار است؛ و در فلسفه افلاطون، تمایز میان زر، نقره و آهن تمثیلی اخلاقی برای نقشهای اکتسابی در پولیس است، نه مجوزی برای تحقیر انسان.
اما آنچه امروز از سوی هبتالله، رهبر طالبان، با تقسیم جامعه به «علما، اشراف، متوسط و پایین» عرضه میشود، نه تحلیل است و نه فلسفه؛ نه دین است و نه نظریه اجتماعی. این تقسیمبندی نسخهای هنجاری و قشریگرایانه است که ارزش انسان را نه بر اساس کرامت ذاتی «لقد کرمنا بنیآدم» و نه بر مبنای حقوق برابر، بلکه بر پایه میزان نزدیکی به قدرت الیگارشیک و تفسیری سطحی و ابزاری از دین تعیین میکند. در اینجا «طبقه» ابزار فهم نیست؛ ابزار اطاعتسازی است.
فاجعهبارتر آن است که این منطق، در تصریحهای هبتالله، به تولید آگاهانه ادبیات «بادار/غلام» و ترویج بردهداری میانجامد. در عصر دولت – ملت و حقوق بشر، بازگشت به چنین تقسیمبندیهایی نهفقط ارتجاع، بلکه انکار آگاهانه انسان و نفی ارزشهای انسانی است.
جامعه را میتوان برای فهم بهتر تحلیل کرد؛ اما هنگامی که تقسیمبندی اجتماعی به سرنوشت و ارزش ذاتی انسانها تبدیل میشود، با یک ایدئولوژی سلطه روبهرو هستیم که از هر ابزار ممکن برای تحکیم برتریجویی الیگارشیک بهره میبرد.
اکنون مسئله، واکنش جامعه است. از طالبان انتظاری جز این نمیرفت؛ «از کوزه همان برون تراود که در اوست». این واکنش مردم افغانستان است که آینده مناسبات اجتماعی را تعیین میکند. اصولنامه هبتاللهی تنها یک متن اداری نیست؛ محک وجدان جمعی جامعه افغانستان است. سکوت یا پذیرش خاموش آن، تندادن به شرمساری همگانی و تحقیر تاریخ و فرهنگ این سرزمین است.
این سند نهتنها حقوق فردی و مذهبی، بلکه شأن جمعی مردم افغانستان را هدف گرفته است؛ شأنی که این سرزمین را با همه رنجها زنده نگه داشته است. تحمیل منطق «بادار/غلام» توهین به همه است: به عالم و دانشجو، به کارگر و دهقان، به زن و مرد، به شهر و روستا، به گذشته و آینده.
از اینرو، مخاطب این اصولنامه همه گروههای جامعهاند: علما و دینپژوهان مستقل، روشنفکران و دانشگاهیان، فرهنگیها و هنرمندان، تاجران و کارگران، زنان و جوانان، بزرگان قومی و کنشگران مدنی. سکوت در برابر آن، با هر بهانهای، بیطرفی نیست؛ واگذاری کرامت انسان است.
اگر این تحقیر امروز نهادینه شود، فردا به «طبیعت ثانویه» بدل خواهد شد و پشیمانی دیرهنگام خواهد بود. اکنون لحظه بصیرت جمعی است؛ لحظهای که باید با صدای روشن اعلام شود که انسان برتر از هر طبقه تحمیلی است، دین فراتر از قرائت دگماندیشانه طالبانی است، و افغانستان ملک انحصاری هیچ گروهی نیست.
آینده مناسبات اجتماعی نه در متن این اصولنامه، بلکه در واکنش آگاهانه و همصدای مردم رقم میخورد. افغانستان بیش از این توان تحمل شرمساری در برابر جهان را ندارد.
ارسال دیدگاه