نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
در گفتوگوهای فرهنگی معاصر، یکی از مناقشهبرانگیزترین موضوعات، نسبت میان فارسی، دری و تاجیکی است. گاه چنان وانمود میشود که با سه زبان مستقل روبهرو هستیم؛ حال آنکه بررسی تاریخی، زبانشناختی و ادبی نشان میدهد این تصور، بیش از آنکه ریشه در واقعیت داشته باشد، محصول مرزهای سیاسی مدرن و حساسیتهای هویتی متأخر است.
اگر به گذشته بازگردیم، پیش از شکلگیری دولت – ملتهای امروزی، با یک اقلیم تمدنی پیوسته مواجه میشویم؛ اقلیمی که از بلخ و بدخشان تا نیشابور و شیراز، زبان نوشتاری و ادبی مشترکی داشته است. این زبان در متون کهن گاه «پارسی»، گاه «فارسی» و گاه «دَری» نامیده شده، اما این نامها هرگز نشانه زبانهای متفاوت نبودهاند؛ بلکه به بافتهای کاربردی، درباری یا جغرافیایی اشاره داشتهاند. «دَری» خود نام تاریخی فارسی دربار بوده، نه زبانی جدا از آن.
در سراسر ادبیات کلاسیک، هیچ شاعر یا نویسندهای را نمییابیم که خود را صاحب زبانی مستقل از این پیکرهی واحد بداند. رودکی، مولوی، سعدی، حافظ و دهها نام دیگر، نه با دغدغهی مرز سخن گفتهاند و نه با حساسیت نامگذاری. آنها در یک فضای فرهنگی واحد نفس کشیدهاند و زبانشان چنان پیوسته بوده که امروز نیز اشعارشان از کابل تا تهران و از دوشنبه تا اصفهان بیواسطه فهمیده میشود. اگر ریشهها متفاوت بود، این فهم مشترک ممکن نمیبود.
حتی نام «تاجیکی» نیز پدیدهای متأخر است. تا پیش از قرن بیستم، زبان مردم فرارود همان فارسی نامیده میشد. تغییر خط و نام رسمی، نتیجه سیاست و نظام اداری دوران شوروی بود، نه زایش یک زبان تازه. با این حال، تاجیکها کمترین مناقشه را در فارسیبودن زبان خود داشتهاند و بیدغدغه از تعبیر «فارسی تاجیکی» استفاده کردهاند، بیآنکه آن را تهدیدی برای هویت ملی خود بدانند.
در جغرافیای کنونی ما نیز آنچه امروز «دَری» نامیده میشود، از نظر ساختار، دستور و واژگان بنیادین، همان فارسی است. تفاوتها، لهجهای و واژگانیاند؛ همانگونه که در داخل یک قلمرو سیاسی واحد نیز میان کابل، هرات، مزار، بدخشان و هزارهجات اختلاف گفتاری وجود دارد. این تفاوتها نه نشانه چندزبانی، بلکه نشانه زندهبودن زباناند.
نمونههای سادهی واژگانی این واقعیت را روشنتر میکنند. وقتی در مزار میگویند «پامادور»، در کابل «بادنجان رومی» و در مشهد «گوجهفرنگی»، زبان تغییر نکرده؛ فقط واژه مسیر متفاوتی طی کرده است. تفاوت در نام یک شیء، زبان تازه نمیسازد؛ همانطور که تفاوت لهجه، ریشه را عوض نمیکند.
نکته تعیینکننده آنجاست که همه این اقلیمها هنگام جستوجوی معنا به منابع واحدی رجوع میکنند: دهخدا، معین، عمید. فرهنگهایی که صراحتاً «فرهنگ فارسی» نام دارند و واژگان بلخ و بخارا را در کنار شیراز و اصفهان ثبت کردهاند. اگر زبانها جدا بودند، مرجع معنایی هم باید جدا میبود. اما در عمل، همه از یک مخزن زبانی تغذیه میکنند.
برای فهم بهتر این مسئله، نگاه به تجربه زبان انگلیسی راهگشاست. امروز در انگلستان، کانادا و آمریکا، انگلیسی با لهجهها و واژگان متفاوت صحبت میشود. فاصله جغرافیایی بسیار است و تاریخ سیاسی مشترک اندک؛ با این حال، هیچکس ادعا نمیکند انگلیسی کانادا یا آمریکا زبان دیگری است. تفاوت لهجه، نشانه زندهبودن زبان تلقی میشود، نه دلیل انکار ریشه.
در این میان، گلایه اصلی متوجه آندسته از ادیبانی است که با وجود استفاده روزمره از دستور، واژگان و منابع فارسی، اصرار بر جدایی زبانی دارند. این تعصب، نه از دانش زبانشناسی میآید و نه از وفاداری به هویت ملی. تلخ آنجاست که برخی، هویتی را که در مرزهای تحمیلی شکل گرفته، بهانه میکنند تا پیوستگی تاریخی و ادبی عمیقتری را انکار کنند؛ گویی بیمهری به ریشه تمدنی، قرار است استقلال امروز را پررنگتر کند.
اما نتیجه این رویکرد، چیزی جز تیشهزدن به ریشه تاریخ و ادبیات کهن فارسی نیست. انکار میراث مشترک، نه گذشته را نجات میدهد و نه آینده را غنی میکند. حقیقت ساده است: مرزها میتوانند کشور بسازند، اما نمیتوانند گذشته را بازنویسی کنند. زبان فارسی، با هر نامی که در هر اقلیم دارد، پیش از این مرزها وجود داشته و بیرون از آنها هم به زندگی خود ادامه داده است.
پذیرفتن این پیوستگی، نه نفی تفاوتهاست و نه انکار هویتهای ملی امروز؛ بلکه نشانه بلوغ فرهنگی است. فارسی، دری و تاجیکی، سه ناماند برای یک زبان زنده، با سه تجربه تاریخی متفاوت. اختلاف نام، محصول تاریخ است، نه دلیل جدایی زبان.
زبان را نه با شعار میشود جدا کرد و نه با مرز. زبان، همانجاست که مردم میفهمند، مینویسند، شعر میخوانند و وقتی دنبال معنی واژهای میگردند، دستشان هنوز به همان کتابهای واحد میرود.
فعالان حقوق بشر و فرهنگیان در نامهای به سازمان ملل، نسبت به «آپارتاید زبانی» علیه فارسی دری توسط رژیم طالبان هشدار دادند. این نامه با انتقاد از حذف سیستماتیک فارسی از عرصههای اداری و آموزشی، خواهان آغاز تحقیقات مستقل بینالمللی و پاسخگوسازی رهبران این گروه شد. آنها این اقدامات را جنایت علیه بشریت و تهدیدی برای هویت فرهنگی میدانند.
با نزدیک شدن به نوروز و شب یلدا، موج تازهای از بحثها درباره شرکآلود بودن این آیینها شکل میگیرد؛ داوریهایی که بیشتر بر سوءبرداشت از مفهوم شرک و ناآگاهی از تحول معنایی سنتها استوار است. استاد سعید موسوی (خلیق) در این نوشتار توضیح میدهد که نوروز و یلدا در زیست مسلمانان نه تهدید توحید، بلکه فرصت اخلاق، پیوند و شکرگزاریاند.
وقتی سیاستمداران مسائل کلان و حیاتی را بیسروصدا تصویب میکنند، افکار عمومی سرگرم بحثهای پیشپاافتاده میشود. اصل پیشپاافتادگی پارکینسون نشان میدهد چگونه چرندیات جذابتر از حقیقت جلوه میکنند؛ مردم برای مشارکت در تصمیمگیری به موضوعات ساده وارد میشوند و رسانهها نیز آن را بزرگ میکنند، در حالیکه مسائل بنیادین و پیچیده به حاشیه رانده میشوند.
تخریب آرامگاه خلیلالله خلیلی توسط طالبان در دانشگاه کابل، موجی از محکومیتهای فرهنگی و سیاسی را برانگیخت. این اقدام نمادی از ستیز با زبان فارسی، حافظه تاریخی و تنوع فرهنگی افغانستان تلقی شده است. چهرههایی چون نصیر احمد فایق، محمد واعظی و محب مدثر آن را بخشی از پروژه حذف هویت ملی دانستهاند.