نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
انسان آزاد زاده نمیشود. از همان لحظه تولد، در وضعیتی پرتاب میشود که هیچ نقشی در انتخاب آن ندارد؛ بدن، خانواده، زبان، فرهنگ، زمانه و جامعه، همه پیشاپیش تعیین شدهاند. در چنین شرایطی، سخن گفتن از آزادی به معنای رهایی مطلق، بیشتر شبیه خیال شاعرانه است تا واقعیت انسانی. انسان نه بیرون از قانون به دنیا میآید و نه میتواند بیرون از قانون زندگی کند. حتی اگر قانونی را تغییر دهد، ناچار است به قانون دیگری تن دهد. این چرخه پایانی ندارد و میتوان گفت زندگی اجتماعی، حرکت مداوم از یک چارچوب الزامآور به چارچوبی دیگر است.
در جامعه، آنچه «وضع موجود» نامیده میشود، معمولاً محصول خواست اکثریت است؛ اکثریتی که بهمرور، نظرش به قانون تبدیل و قانون به قاعدهای الزامآور برای همه بدل میشود. فرد در برابر این وضعیت، انتخابهای محدودی دارد: یا باید بپذیرد، یا حذف شود، یا به حاشیه رانده شود. بنابراین آزادی فردی به معنای انجام هر آنچه دل میخواهد، در عمل نه ممکن است و نه پایدار. آنچه جای آن را میگیرد، نوعی اسارتِ رضایتمندانه است؛ پذیرش قیدها نه از سر شوق، بلکه برای امکان زیستن در جامعه.
اگر آزادی را رهایی از قید تعریف کنیم، ناچار باید بپذیریم که چنین آزادیای اساساً وجود ندارد. قیدها فقط شکل عوض میکنند. قانون تغییر میکند، اما الزام باقی میماند. ساختارها جابهجا میشوند، اما اصل محدودیت از میان نمیرود. در این میان، تنها چیزی که میتواند تفاوتی واقعی ایجاد کند، آگاهی است؛ نه آگاهی به معنای انباشتن اطلاعات، بلکه آگاهی به سازوکارهایی که جامعه را شکل دادهاند: اینکه قانون چگونه پدید آمده، اکثریت چگونه ساخته شده، و خواستهای فردی تا چه اندازه محصول همین فضا هستند.
آگاهی، اکثریت را از جایگاه «حقیقت مطلق» پایین میکشد و آن را به یکی از امکانها تبدیل میکند. قانون را از تقدس تهی میکند و موقتی و قابل نقد نشان میدهد. انسان آگاه هنوز در چارچوب زندگی میکند، اما آن را با آزادی اشتباه نمیگیرد. همین تمایز ساده، شاید تنها شکل واقعی آزادی باشد که پس از تولد در دسترس انسان قرار دارد.
در این معنا، آزادی نه یک وضعیت بیرونی است و نه هدفی که روزی به آن برسیم. آزادی یک فرآیند درونی است؛ فرآیند فهمیدن، تشخیص دادن و پذیرفتن آگاهانه. انسان آزاد نیست چون بیقید نیست، بلکه اگر آزادی معنایی داشته باشد، در این است که بداند در کدام قید زندگی میکند و چرا؛ بداند کدام قانون را پذیرفته، به چه قیمتی، و تا کجا میتواند آن را نقد یا تغییر دهد.
شاید لازم باشد بهجای ستایش آزادی، از آگاهی دفاع کنیم. آزادی بهراحتی به شعار تبدیل میشود، اما آگاهی همیشه مزاحم است. آزادی میتواند ابزار فریب شود، اما آگاهی کمتر چنین قابلیتی دارد. اگر جامعهای بهدنبال کاهش اختناق است، نه با وعده آزادی مطلق، بلکه با گسترش آگاهی میتواند اکثریتها را موقت و قوانین را همواره در معرض بازنگری نگه دارد.
در نهایت، انسان بعد از تولد فقط به یک معنا آزاد است: آزاد است که آگاه شود. همین آگاهی، هرچند دردناک و ناکافی، تنها چیزی است که چارچوبها را ابدی نمیکند و زندگی را از صرفِ تحمل، به زیستنی آگاهانه نزدیکتر میسازد.
در این نوشتار تحلیلی، استاد موسوی با نگاهی ژرف به سیر تکامل ابزار از تبر سنگی تا هوش مصنوعی، به این پرسش بنیادین پاسخ میدهند که آیا پیشرفت تکنولوژی به معنای تکامل انسان است؟ ایشان با هشدار نسبت به واگذاری «مسئولیت» به ماشین، راه سومی را پیش پای انسان معاصر میگذارند: نه انکار و نه پرستش، بلکه مالکیت آگاهانه.
شخصیت انسان نه در تنهایی، بلکه در برخورد مداوم با عرف و اجتماع شکل میگیرد. هر کنش فردی، وقتی در فضای عمومی دیده میشود، معنایی اجتماعی پیدا میکند و بر ذهن جمعی اثر میگذارد. در جهانی که مرز میان خصوصی و عمومی هر روز باریکتر میشود، فهم مسئولیتِ دیدهشدن ضرورتی اخلاقی و اجتماعی است.
جنبش فانوس آزادی در روز جهانی حقوق بشر هشدار داد که زنان افغانستان زیر سلطه طالبان با شدیدترین محرومیتها روبهرو اند؛ از آموزش و کار محروم شده، استقلال اقتصادیشان تضعیف گردیده و آزادی رفتوآمدشان محدود شده است. این جنبش از جامعه جهانی خواست با فشارهای سیاسی و حقوقی، از کرامت انسانی زنان دفاع کرده و زمینههای حمایت و پناهجویی فراهم سازد.
در کوچهپسکوچههای کابل، میان دود سیگار و بوی برگر، حسین مدنی با نگاهی تیز و زبانی محاورهای، پرده از تضادهای پنهان جامعه شهری افغانستان برمیدارد. روایت او از یک برخورد ساده در یک غذاخوری، تصویری چندلایه از ریاکاری، صداقت، و فاصله میان «بودن» و «نمایش دادن» ارائه میدهد؛ جایی که شخصیتها با نقابهای روزمره، حقیقت را پشت ظاهر پنهان میکنند.