لشکرکشی آمریکا در خلیج فارس:

نمایش قدرت یا انحراف عمدی از پرونده اپستین و بازی با قیمت نفت؟

حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس، بیش از آنکه طبل جنگ باشد، به یک بازی پیچیده‌ ژئوپلیتیک شباهت دارد. در حالی که ناوها و جنگنده‌ها سرخط اخبار را اشغال کرده‌اند، تحلیل لایه‌های پنهان نشان می‌دهد که این تنش می‌تواند ابزاری برای انحراف افکار عمومی از پرونده‌های جنجالی داخلی نظیر «اپستین» و هم‌زمان، اهرم فشاری اقتصادی بر رقبای بزرگی چون چین از طریق کنترل نبض بازار نفت باشد.
آیا آرایش جنگی ناوگان آمریکا در خلیج فارس، مقدمه‌ یک رویارویی حتمی است یا پرده‌ای از یک سناریوی چندلایه برای مدیریت بحران‌های داخلی و بازارهای جهانی؟
در حالی که غرش جنگنده‌ها سرخط اخبار را اشغال کرده است، واکاوی لایه‌های پنهان این تنش نشان می‌دهد که موضوع می‌تواند بسیار فراتر از یک درگیری نظامی ساده باشد. این نوشتار به بررسی تلاقی جنجال‌های سیاسی واشنگتن، از جمله پرونده اپستین، با راهبردهای کلان انرژی و ابزارهای فشار بر رقبای اقتصادی می‌پردازد تا منطق پنهان در پسِ این وضعیت خاکستری را آشکار کند.

ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» در خلیج فارس مستقر شده، جنگنده‌ها پرواز می‌کنند و رسانه‌ها با هیجان از احتمال درگیری حرف می‌زنند. اما اگر از هیاهوی نظامی فاصله بگیریم و اتفاق‌ها را کنار هم بگذاریم، می‌شود این وضعیت را نه مقدمه یک جنگ قطعی، بلکه یک صحنه‌آرایی حساب‌شده دید؛ نمایشی برای خریدن زمان، جابه‌جا کردن تمرکز افکار عمومی و هم‌زمان بازی با اهرم انرژی در سطح جهانی.

هم‌زمان با اوج گرفتن این تنش‌ها، اسناد گسترده‌تری از پرونده جفری اپستین دوباره در فضای رسانه‌ای برجسته شد؛ پرونده‌ای که نام چهره‌های بانفوذ سیاسی و اقتصادی را سال‌هاست در حاشیه خود دارد. از نگاه برخی ناظران، هم‌زمانی این دو موج خبری تصادفی به نظر نمی‌رسد. وقتی یک رسوایی سنگین دوباره توجه افکار عمومی را جلب می‌کند، یک بحران امنیتی بزرگ می‌تواند تمرکز رسانه‌ها و افکار عمومی را به سمت تهدید خارجی ببرد. در چنین فضایی، ذهن جامعه از پرسش‌های داخلی فاصله می‌گیرد و به سمت «امنیت ملی» و «احتمال جنگ» هدایت می‌شود.

در کنار این بُعد رسانه‌ای، مسئله انرژی هم قرار دارد. آمریکا امروز مثل گذشته کاملاً وابسته به نفت خلیج فارس نیست. تولید شیل، منابع کانادا و ظرفیت‌های نفتی ونزوئلا، یک حاشیه امن نسبی برایش ایجاد کرده‌اند. در مقابل، بسیاری از اقتصادهای آسیایی، به‌ویژه چین، همچنان به نفتی وابسته‌اند که بخش مهمی از آن از مسیر خلیج فارس و تنگه هرمز عبور می‌کند. هر افزایش تنش در این منطقه، حتی بدون شلیک یک گلوله، ریسک بازار را بالا می‌برد و قیمت نفت را تکان می‌دهد. نفت گران‌تر برای برخی تولیدکنندگان فرصت است، اما برای واردکنندگان بزرگ، فشار تورمی و کاهش رشد اقتصادی به همراه دارد.

از این زاویه، حضور نظامی آمریکا را می‌توان بیشتر یک اهرم فشار ژئو‌اقتصادی دانست تا مقدمه یک حمله مستقیم. نه جنگ کامل، نه آرامش کامل؛ یک وضعیت خاکستریِ پرتنش که بازار انرژی را عصبی نگه می‌دارد و رقبای اقتصادی را تحت فشار می‌گذارد. در این میان، چین به‌عنوان مصرف‌کننده بزرگ انرژی، در برابر هر اختلال در مسیرهای انتقال نفت، آسیب‌پذیرتر از آمریکاست.

از سوی دیگر، جنگ مستقیم با ایران برای هیچ‌کدام از طرف‌ها گزینه ساده‌ای نیست. درگیری گسترده می‌تواند به حمله به کشتی‌ها، بسته شدن احتمالی تنگه هرمز و جهش شدید قیمت نفت منجر شود؛ وضعیتی که نه‌فقط منطقه، بلکه اقتصاد جهانی را دچار شوک می‌کند. هزینه‌های نظامی، خطر تلفات انسانی و بی‌ثبانی گسترده، باعث می‌شود سناریوی محتمل‌تر، تنش کنترل‌شده و نمایش قدرت باشد، نه رویارویی تمام‌عیار.

در این چارچوب تحلیلی، ماجرا چند لایه پیدا می‌کند: از یک سو هم‌زمانی بحران خارجی با داغ شدن دوباره پرونده اپستین می‌تواند به تغییر جهت توجه رسانه‌ای کمک کند؛ از سوی دیگر، نفت گران‌تر برای برخی بازیگران فرصت اقتصادی می‌سازد؛ و در سطحی بزرگ‌تر، ناامنی در مسیرهای انرژی می‌تواند به‌عنوان ابزاری برای فشار غیرمستقیم بر رقبای اقتصادی مانند چین عمل کند. ایران هم در چنین صحنه‌ای بیشتر در موقعیت بازدارندگی و تهدید متقابل قرار می‌گیرد تا آغازگر جنگی که هزینه‌هایش برای خودش هم سنگین خواهد بود.

در نتیجه، این تنش بیش از آن‌که شبیه شمارش معکوس برای یک جنگ قطعی باشد، به یک بازی فرسایشی و پرتنش شباهت دارد؛ ناوها روی آب، تهدیدها در رسانه‌ها، بازار نفت در التهاب و جهانی که می‌داند اوضاع خطرناک است، اما هیچ‌کدام از بازیگران اصلی عجله‌ای برای شروع یک جنگ واقعی ندارند.

دیدگاه خود درباره این نوشته را در پایین این صفحه و تلگرام، در میان بگذارید: