افغانستان؛ تاریخِ تنوع، تجربه قدرت و جست‌وجوی همزیستی

افغانستان سرزمینی با تنوع گسترده قومی و تجربه‌های پیچیده قدرت است؛ جایی که تاریخ آن میان هویت‌های گوناگون، رقابت‌های سیاسی و تلاش‌های مداوم برای همزیستی شکل گرفته. گذشته این کشور نشان می‌دهد که نبودِ قرارداد اجتماعی عادلانه و مداخله قدرت‌های خارجی، بارها مسیر ثبات را مختل کرده و ضرورت بازاندیشی در ساختار قدرت را برجسته کرده است.
نوشتار پیش‌رو، به قلم استاد فرهیخته و پژوهشگر ژرف‌اندیش، سعید موسوی، تلاشی است برای بازخوانی تاریخ افغانستان از زاویه‌ای واقع‌بینانه و ریشه‌محور؛ نگاهی که نه در دام روایت‌های قوم‌محور می‌افتد و نه در سطح تحلیل‌های سیاسی روزمره متوقف می‌ماند. استاد موسوی با اتکا به دانش تاریخی و حساسیت اجتماعی خود، تصویری روشن از تنوع قومی، تجربه قدرت و جست‌وجوی همزیستی در افغانستان ارائه می‌کند؛ تصویری که می‌تواند مبنایی برای فهم امروز و ساختن فردای این سرزمین باشد.

افغانستان کشوری است با تنوع قومی، زبانی و فرهنگی گسترده که در طول تاریخ خود همواره میان هویت‌های گوناگون زیسته است. پشتون‌ها، تاجیک‌ها، هزاره‌ها، ازبک‌ها، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها و دیگر اقوام، هریک با پیشینه و نقش تاریخی خاص خود، در شکل‌گیری جامعه افغانستان سهم داشته‌اند. این تنوع، در ذات خود، می‌توانست سرمایه‌ای برای همزیستی مسالمت‌آمیز و غنای فرهنگی باشد؛ اما در عمل، به دلیل نبود یک قرارداد اجتماعی روشن، ساختار سیاسی عادلانه و دخالت مداوم عوامل خارجی، اغلب به سرچشمهٔ رقابت، بی‌اعتمادی، جنگ داخلی و بحران تبدیل شده است.

تاجیک‌ها، به‌عنوان بومیان کهن خراسان بزرگ، نقش محوری در تمدن، زبان، فرهنگ و دیوان‌سالاری منطقه داشته‌اند. زبان فارسی (دری)، که ستون فقرات فرهنگی، ادبی و اداری افغانستان بوده و هست، بیش از هر چیز توسط این جامعه حفظ، غنی و منتقل شده است. تاجیک‌ها در دوره‌های تاریخی از سامانیان و غزنویان تا تیموریان و صفویان، حامل اصلی سنت تمدنی خراسان بودند و در افغانستان مدرن نیز عمدتاً در حوزه‌های آموزش، اداره، فرهنگ و سیاست نقش ایفا کردند. با این حال، تجربه سلطنت پایدار یا هژمونی قومی در سطح ملی، جز در دوره‌هایی کوتاه، به‌طور مستمر در اختیار آنان قرار نگرفت.

هزاره‌ها، با پیشینه‌ای آمیخته از ریشه‌های ترکی–مغولی و ایرانی، از قرون میانه در مناطق مرکزی افغانستان ساکن شدند و در ساختار افغانستان مدرن بیش از هر قوم دیگری با حاشیه‌نشینی سیستماتیک، تبعیض و سرکوب روبه‌رو بودند. در اواخر قرن نوزدهم، به‌ویژه در دوره عبدالرحمان خان، بخش بزرگی از جمعیت آنان قربانی کشتار، آوارگی، مصادره زمین و برده‌سازی شد؛ زخمی تاریخی که تا دهه‌ها بعد نیز ادامه یافت. با وجود این رنج‌ها، هزاره‌ها توانستند هویت مذهبی، زبان و فرهنگ خود را حفظ کنند و در دهه‌های اخیر، با تمرکز بر آموزش، جایگاهی نو در جامعه افغانستان بیابند. امروز آنان به‌عنوان نماد پایداری، صبر و بازسازی اجتماعی شناخته می‌شوند.

ازبک‌ها و ترکمن‌ها در شمال افغانستان بیشتر نقش منطقه‌ای، نظامی و اقتصادی ایفا کرده‌اند. آنان هرگز دولت مرکزی پایداری در افغانستان ایجاد نکردند و حضورشان در ساختار قدرت ملی تا دهه‌های پایانی قرن بیستم محدود باقی ماند. نقش سیاسی برجسته آنان عمدتاً در دوره‌های خلأ قدرت و بحران‌های داخلی افزایش یافت، نه در چارچوب یک تجربه تاریخی مستمر دولت‌سازی.

در مقابل، پشتون‌ها از قرن هجدهم به بعد، با اتکا به انسجام قبیله‌ای، توان نظامی، اتحادهای درون‌قومی و مهارت در تعامل با قدرت‌های خارجی، دولت مرکزی افغانستان را بنیان نهادند و حفظ کردند. از احمدشاه درانی تا سقوط سلطنت محمدظاهر شاه، قدرت سیاسی به‌طور پیوسته در دست سلسله‌های پشتون باقی ماند. حتی پس از آن نیز در دوره‌های جمهوری، حکومت کمونیستی، مجاهدین، طالبان و جمهوری جدید، ساختار قدرت اغلب در بستری بازتولید شد که ریشه‌های اجتماعی آن به جامعه پشتون بازمی‌گشت. بدین‌گونه، افغانستان مدرن از نظر سیاسی بیش از هر چیز محصول تجربه دولت‌سازی پشتون‌هاست؛ تجربه‌ای که در عمل، تعریف هویت ملی «افغان» نیز با هویت پشتونی هم‌پوشانی گسترده یافت.

این واقعیت تاریخی به معنای نفی نقش اقوام دیگر نیست، بلکه نشان‌دهنده توزیع نامتوازن قدرت در طول تاریخ افغانستان است. عوامل خارجی نیز این نامتوازنی را تشدید کرده‌اند؛ از سیاست‌های بریتانیا در قرن نوزدهم گرفته تا نقش پاکستان، ایران، شوروی و ایالات متحده در حمایت از بازیگران خاص قومی و سیاسی. نتیجه آن بوده است که ساختار قدرت در افغانستان نه بر پایه توافق ملی، بلکه بر اساس موازنه‌های ناپایدار داخلی و خارجی شکل گرفته است.

پس از سقوط حکومت نجیب‌الله، جنگ‌های داخلی نشان داد که ادغام مصنوعی اقوام غیرپشتون زیر یک هژمونی تازه نیز با مقاومت و فروپاشی روبه‌رو می‌شود. تجربه دهه هفتاد خورشیدی و سپس جمهوری ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ ثابت کرد که تمرکز قدرت در دست یک قوم، حتی اگر با شعار دموکراسی همراه باشد، نارضایتی عمیق و بازتولید بحران را در پی دارد.

در چنین زمینه‌ای، تلاش برای انکار جایگاه تاریخی پشتون‌ها از طریق بازی‌های آماری، تحریف جمعیت‌شناختی یا مهندسی هویتی، نه به عدالت می‌انجامد و نه به ثبات. همان‌گونه که تحمیل هژمونی پشتون‌محور نیز در درازمدت نتوانسته است صلح پایدار ایجاد کند. تاریخ افغانستان بارها نشان داده است که آزمودن الگوهای تحمیلی، صرفاً بحران را با چهره‌ای تازه بازمی‌گرداند.

مسئله اصلی افغانستان نه برتری یک قوم بر قوم دیگر، بلکه فقدان یک قرارداد اجتماعی واقعی است؛ قراردادی که بتواند واقعیت‌های تاریخی را بدون انکار و تحریف بپذیرد، هویت‌ها را محترم بشمارد و قدرت را به‌گونه‌ای عادلانه توزیع کند. افغانستان زمانی به ثبات خواهد رسید که تاریخ خود را نه برای تسویه‌حساب قومی، بلکه برای فهم ساختار قدرت، اصلاح آن و ساختن آینده‌ای مشترک بخواند. تا آن زمان، هر پروژه سیاسی که بر انکار تاریخ یا تحقیر هویت‌ها بنا شود، با نامی تازه اما سرنوشتی آشنا شکست خواهد خورد.